... در آستانه

یک نفر یکجایی یک چیزی تو این مایه ها گفته بود:

یک زمان همه کتاب می خوندیم بعدها با گذر رمان پناه بردیم به وبلاگ و وبلاگ نویسی ...  بعد فیس بوک اومد رفتیم اون تو جا خوش کردیم...  بعد توییتر ... الان هم اینستاگرام

به لینک های وبلاگم که نگاه می کنم از خیلی ها خبر ندارم ... خیلی ها دیگه نمی نویسن ... خیلی ها مث من سالی ماهی یکبار می نویسن ...خیلی از ویلاگها متروکه شده ... اصن وبلاگر بودن دیگه خیلی جذاب نیست

نمی دونم شاید میل به خلاصه نویسی و یا شاید مث خودم میل به کمتر گفتن و بیشتر شنیدن ...

اینا رو گفتم که بگم من هنوز وبلاگرم یک وبلاگر بازنشسته که هر از گاهی لنگ لنگون   میاد اینجا رو آب و جاروب می کنه و گلها رو آب میده ....

 

 

 

نوشته شده در جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:14 توسط |

و یک آن فکری مثل عقربی سیاه روی مغزش راه می رود…تو گناه کردی ، گناه کردی که می "خواستی بهترین باشی، بهترین معلم، بهترین مادر، بهترین خواهر، بهترین دختر، بهترین مادرشوهر، بهترین مادربزرگ، دلش می خواهد داد بزند تو گناهکاری که گذاشتی دیگران تو را نبینند و گذاشتی دیگران به راحتی بتوانند از وسطتت رد شوند و هر کدام سوراخی روی بدنت بگذارند ..."

هست یا نیست؟؟؟ نوشته سارا سالار نازنین

پ . ن: من یک نفر که جدی جدی می خوام بهترین بودن رو برای سال 94 رها کنم... !

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:58 توسط |

ما پیامبر نیستیم ... دیگر هیچ‌ پیامبری نیامده ...
ما نمی‌توانیم هیچ آتشی را گلستان کنیم... نمی‌توانیم هیچ دریایی را کنار بزنیم... نمی‌توانیم هیچ عصایی را مار کنیم ... نمی‌توانیم هیچ مرده‌ای را زنده کنیم ...نمی‌توانیم شق‌القمر کنیم...

ما ته ته‌اش می‌توانیم نوح‌وارانه فقط طوفان را هشدار دهیم و بعد سوار بر کشتی‌مان شویم و برویم ...

بعد هم غروب بنشینیم روی عرشه‌ی کشتی و نفس عمیق بکشیم و بگذریم و دور شویم...همین...باور کن همین...

 

از کیومرث مرزبان نازنین

نوشته شده در یکشنبه سی ام آذر ۱۳۹۳ساعت 11:28 توسط |

اشتباه تو تنها به دام انداختن کبوتر نبود ...

تو گندم را بی اعتبار کردی ....

عیسی صمدی

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 15:42 توسط |

وقتی باد بوزد
و من دیگر ترا به یاد نیاورم
باران ببارد
و نترسم
از تنها قدم زدن در کوچه های غروب.
می فهمم که دیگر
عاشقت نیستم.

نگران درهای نیمه باز نباش،
قرار نیست
از راه برسم.
آن شال ارغوانی،
آن عطر گیج،
آن لبخند عبوری، ... من نیستم.

این بار
حسی درمن سرکشی می کند،
که حتی
پا به کابوست هم نمی گذارد.

نیلوفر لاری پور

نوشته شده در پنجشنبه ششم شهریور ۱۳۹۳ساعت 13:15 توسط |

هر انسانی یک بار،
برای رسیدن به یک نفر،
دیر می کند.
و پس از آن،
برای رسیدن به کَسان دیگر،
عجله ای،
نمی کند!

یاشار کمال

نوشته شده در جمعه سوم مرداد ۱۳۹۳ساعت 22:47 توسط |

مث فیلم پرنده های خارزار / عشق مگی و پدر رالف


بیست و شش زن ایتالیایی در اقدامی بی‌‌سابقه دسته‌‌جمعی به پاپ فرانسیس نامه نوشته و
خواستار لغو ممنوعیت ازدواج و رابطه برای کشیش‌‌ها شدند. همه‌‌ی آن‌‌ها با کشیشی رابطه مخفیانه دارند، در نامه نوشتند هر کدام کشیشی را دوست دارند و کشیش‌‌ ها هم عاشق آن‌‌هایند. خود پاپ فرانسیس در زمان کاردینالی در گفت‌‌ وگویی گفته بود که روزگاری خودش هم عاشق بوده است. "حق دوست داشتن" را برای همه باید به رسمیت شناخت، کشیش و راهبه هم دلی دارد درست مثل بقیه انسان‌‌ها و قلبی که نتپد از سر عشق، قلب سالمی نیست.

 

http://www.dw.de/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%B9%D8%B4%D9%88%D9%82%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DB%B2%DB%B6-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D9%BE-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%B3/a-17645601

نوشته شده در پنجشنبه یکم خرداد ۱۳۹۳ساعت 11:7 توسط |

از خاطرات جناب سایه (ه.الف):

لطفی قطعه‌ای در بیات اصفهان دارد که من طاقت ندارم بشنوم؛ انگار همه‌ی صناعات ادبی در این موسیقی به کار رفته، حیرت آور است، امتیاز من به حافظ اینست که من چنین قطعه‌ای را شنیده‌ام و او نشنیده است، اگر می‌شنید، دیوانه می‌شد....
برای لطفی سروده‌ام:
پیشِ سازِ تو من از سِحرِ سخن دم نزنم/ که زبانی چو بیانِ تو ندارد سخنم....
چه غریبانه تو با یادِ وطن می‌نالی/ من چه گویم که غریب است دلم در وطنم....
بی تو آری، غزلِ سایه ندارد لطفی/ باز راهی بزن ای دوست که آهی بزنم...

http://www.youtube.com/watch?v=-Bo2qolBnzM&feature=share

نوشته شده در جمعه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 17:39 توسط |


و آزادی این درفش پاره پاره از جور ستمگران، هنوز در اوج اهتزاز است… همچون تندر و برق… در برابر باد ...

اواخر دهه شصت بود یا اوایل هفتاد /// خوب یادم نیست چندم راهنمایی بودم ... شبکه یک سریالی می داد به نام در برابر باد ...

جاناتان گرتی بود و مری مالوینی ... نموره عشقولانه ای بود که از تلویزیون آن زمان پخش می شد ...

دخترهای آن زمان یا عاشق جاناتان بودند و یا لینچان و یا شیچین و یا هر سه :))

یک موسیقی داشت که هنوز که هنوزه با شنیدنش دلم می لرزه ...

  این اجرا  کاری است از جان انگلیش که خودش در سریال نقش «جاناتان گَرِت» را بازی می‌کرد.

http://www.youtube.com/watch?v=Oh1HnL_ZXP8

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۲ساعت 17:19 توسط |

نمی دونم چطور شد که اینجوری شد که من به زور ماهی یکبار آپ کنم ...

من حدودا 5 ساله که اینجا مینویسم ... یکبار حذف کردم و بی خیال اینجا شدم ولی دیدم نمی تونم و باز برگشتم ...

همیشه اون اوایل کار وقتی میدیدم قدیمی ترهای وبلاگستان که به نوعی من رو وبلاگر کردن دیگه نمی نویسن، کفری می شدم ...

می خواستم داد بزنم و بگم آهای فلانی !!! تـو تا زنـده ای نسبت به آنی که اهـلی کـرده ای مسئـولی!!!!!!!!! 

چرا دیگه نمی نویسی!!!

چرا منو وبلاگی کردی و رفتی !!!

ولی نگفتم انقد نگفتم که خودم هم این جمله یادم رفت ...

خودمم یادم رفت که به دوستای قدیمیم که تو بدترین شرایط باهام بودن بگم خوبم ... نگرانم نباشید ...

اعتراف می کنم سرم خیلی شلوغه و همچنین اعتراف می کنم دستم به وبلاگ نویسی نمیره شاید چون هر چی ذهنمه مستقیم میره تو ف ی س .بوک !!!

اصن لعنت به ف . ی .س  بوک !!!!! اصن لعنت به هر چی که باعث جدایی میشه ...

با عرض معذرت از سایه و سایه ها که نگرانشون کردم

سعی می کنم از قبل بیشتر بنویسم

نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 10:45 توسط |


آخرين مطالب
» مینا هستم یک وبلاگر ...
» هست یا نیست ؟
» نوح وارانه ...
» از اشتباهاتی که می کنیم ...
» وقتی باد بوزد ...
» از دیر رسیدن ها ...
» پرنده های خارزار ...
» بی تو آری، غزلِ سایه ندارد لطفی ...
» در برابر باد
» اعترافات یک وبلاگر معمولی


Design By : Pichak