... در آستانه
این یک پست تکراری است: اولین جرقه های سیاسی شدن در من از سه چهار سالگی زده شد ... اون هم چی !!! سیاست خارجی!!! داستان از این قرار بود که خانواده گرامی من پایتخت ها، مقامات و پرچم و ... هر کشوری رو بهم یاد میدادن و من زبون بسته حفظ می کردم!!! و صد البته یکی از تفریحات سالم و لاینفک در میهمانی های ما این بود که بابام بپرسه دخترم بلگراد پایتخت کجاس؟ من هم با اون لحن بچه گونه ام بگم اوگوسلاوی ... بعد همه دست بزنن و بیان منو ماچ کنن !!! هی بگن ای جان !!! ای جان !!! یا مامانم یه پرچم با پس زمینه سبز که یه دایره پر از آسمون توش بود رو بهم نشون بده و بپرسه مامانی !!! این پرچم کجاس؟ من هم بگم بلزیل !!! بعد باز همه بیان من رو بغل کنن!!! لپ نداشته ام رو بکشن!!! روزها گذشتن و من قد کشیدم، یه روز تو پاییز 75 باد برای من خبر اورد که باید تو سیاست داخلی هم دستی داشته باشم !!! از قضای روزگار ایام، نزدیک به انتخابات ریاست جمهوری بود !!! من که انگار بهم وحی نازل شده بود، قضیه رو خیلی جدی تر از جدی گرفتم وگفتم مطمئنا باید تو این وادی هم قدم بذارم !!! همون موقع ها بود که سید محمد رو شناختم !!! و سید با اون لبخندش من رو سحر کرد !!! من نات انلی سید رو دوست داشتم ، بات السو عبای سید رو هم دوست داشتم !!! باورتون میشه حتی سفرهای اتوبوسی سید رو هم دوست داشتم !!! اوج خوشمزگیش هم این بود که خواهرم به یکی از کله گنده های انجمن اسلامی دانشگاهشون که از قضای روزگار یکی از دونه درشت های دفتر تحکیم وحدت بود از علاقه و اصرار من برای همکاری گفته بود ... بعد من رای اولی به طرف زنگ زده بودم و گفتم دوست دارم همکاری و هرکاری بکنم که موسیو خاتمی رای بیاره !!! قدم اول در اشنایی با سیاست داخلی خوندن روز نامه خلدآشیان سلام بود تمام زیر و زبرهاش رو می خوندم !!! خنده داره ولی هنوز که هنوزه وقتی کسی بهم میگه سلام یهو تیتر روزنامه سلام برام تداعی میشه!!! حتی وقتی لیونل ریچی می خونه هلووووووو، ایز ایت می یور لوکینگ فور!! یاد روزنامه سلام می افتم!!! از ماهنامه کیان خدابیامرز و چند روزنامه و مجله دیگه هم به عنوان دسر بعد از سلام استفاده می کردم .... بعدها دیگه فقط سلام نبود !!! جامعه، توس، نشاط، عصر آزادگان ،خرداد، صبح امروز که هر کدوم بعد از رحلت اون یکی دیگه بدنیا می اومدن!!! تو تموم این مدت که من عاشقانه دنبال سیاست داخلی بودم پدرم یک مقدار جلوتر از من اخبار رو دنبال می کرد ولی همینجور که داشت به اخبار بی بی سی گوش میداد مدام با سگ و زرد و برادر شغال برام جمله می ساخت، مامانم هم در حالیکه روزنامه رو از دستم می کشید که زودتر از من بخونه می گفت سیاست پدر و مادر نداره!!! بی خیال دخترم بشین درستو بخون!!! سالها گذشت ... علاقه من به سیاست این جاندار بی پدر و مادر یک مقدار فروکش کرد هرچند که مسایل و جریانات رو دنبال می کردم. تا رسیدیم به پاییز 87 ... مث این چینی ها که میگن هر 12 سال یجورایی یه چیزهایی تکرار میشه !!! نمی دونم چی شد !!! اصلن نفهمیدم چی جوری شد که دیدم یهو من ساده دل نشستم دارم جوانه های باورم رو آب میدم، خاک قدیمیشون رو عوض می کنم، هی بهشون سر میزنم و می رسم!!! هی جاشون رو بزرگتر می کنم !!! ای دل غافل انگار باز این دل من هوایی شده بود!!! چه روزهایی بود!!! روزهایی خاطره انگیز !!! زنگ موبایل اکثریت همکارها تو محیط کارم نام جاوید وطن، صبح امید وطن جلوه کن در آسمان ، همچو مهر جاودان سالار عقیلی بود و وقتی موبایلها زنگ می خوردن به هم علامت میدادیم که جواب نده حیفه بذار بشنویم!!! تموم این شادیها، تموم این روزهای خوب و خاطره انگیز !!! یک روز نحس تموم شد !!! فقط سه ساعت خوابیدم وقتی پا شدم بابام پکر تو اتاق هال نشسته بود با عصبانیت بهم گفت گند زدیم !!! نشد !!! من قهقهه میزدم می گفتم داری دروغ می گی !!! تابلوئه !!! البته بنده خدا وقتی دید من همچین یه نمه هیستریک شدم و دارم داد می زنم باز مثل قدیم رسالت پدری خودش رو بجا اورد و با سگ و زرد و ... برام جمله سازی کرد و گفت اصولا سیاست چیز کثیفیه و به چیزهای کثیف هم نباید نزدیک شد و رعایت بهداشت از واجبات است. نقطه. دیگه حال و هوا کاملا عوض شده بود همه سعی می کردن تو محیط کارم فقط سوت بزنن !!! زنگ موبایلها هم بجای نام جاوید وطن !!! بابا کرم، سلطان قلبها، جلال همتی و نیناش ناش و همه چی آرومه و اینا شده بود !!! یه روز نشستم کلاهمو قاضی کردم انگار من هم باید با یک سری از چیزهایی که دوسشون داشتم خداحافظی می کردم... خیلی سخت بود ... نشستم کف زمین باورهام رو که تازه باید گل میدادن دونه دونه کنار هم چیدم !!! انقدر خوشگل شده بودن !!! ولی حیف که باید از دست میدادمشون !!! سخت بود ولی به هر قیمتی بود شکستمشون !!! شکسته ها و تکه هاشون رو هم جمع کردم و گذاشتم تو یه جعبه، در جعبه رو هم محکم بستم که باورهام حتی نتونن نفس بکشن !!! جعبه رو هم خاک کردم !!! بعد از اون خاکسپاری خیلی سعی می کنم یادی از باورهام نکنم ولی هر بار تو بست سانگهام Bella ciao رو گوش میدم اون هم با زبانهای مختلف ایتالیایی، المانی روسی، ترکی، فرانسوی!!! دلم می لرزه !!! دلم می گیره !!! میرم یواشکی سراغ جعبه ام !!! نبش قبر می کنم !!! جعبه ام رو باز می کنم و باورهام رو بغل می کنم و اشک می ریزم !!! هر بار که نام جاوید وطن رو گوش می دم نفسم می گیره !!! انگار یه جوجه تیغی تو گلوم گیر کرده !!!که نه راه پیش داره نه راه پس !!! هر بار که می شنوم فلانی و فلانی مردن، فلانی از زندان مرخص شده !!! فلانی بیست روزه اعتصاب غذا کرده!!! فلانی رو گرفتن!!! فلانی تو حصره!!! فلانی پیام داده !!! اشکام سرازیر میشه !!! این جعبه لامصب هم قوزبالاقوز شده درش رو که باز می کنم !!! غوغایی میشه تو وجودم !!! اوف!!! اصن تاکی کاردی می گیرم !!! می دونین انتخابات امسال هم برای من خیلی کمرنگ بود خیلی کمرنگ تر از همیشه ... ولی باز انگار داشتم دور از جون شما خر می شدم ... دو سه شب پیش که شایعات حذف ها.ش. می رو شنیدم اومدم سریع به بابام گفتم ... ای وای فلانی رد صلاحیت شد !!! بعد بابام یک نموره عصبی شد من هم رسالت فرزندیم رو بجا اوردم و براش با زرد، شغال و ... جمله ساختم ... به همین سادگی بابام روشن شد ... دل نوشت :این چیزهائی که تا به حال برات
گفتم مربوط به قبل از سال بلوا بود. از فردای آن شب سال بلوا شروع شد. خیال
نمیکنم بتوانی بفهمی، اما یادت باشد که ناامنی بدترین بلائی است که سر
ملتی میآید، بیقانونی، بینظمی، به فکر مردم نبودن و این چیزها، بعدش هم
بلوا شد. لازم است بگویم سال بلوا - عباس معروفی دل نوشت: لازم است بگویم این پست بیشترین سانسور زندگیم رو داشت !!! دل نوشت: لازم است بگویم ... شاید... روزی ... *این پست ادای دین من بود به تمام کسایی که مجبور شدن آرزوهاشون رو دفن کنن*
دلم برای تمام لحظه هایی که
می نشستم قصه های من و بابام را می خواندم تنگ شده ... برای آرشیو کیهان بچه هایم،
برای خواندن قصه های خوب برای بچه های خوب ... برای ظهرهای فراموش ناشدنی جمعه و قصه
های خاطره انگیز آن با صدای گیرا و اجرای بیادماندنی رضا رهگذر ... برای مستی
ناب روزهایی که نادیده و ناشنیده عاشق شدم ... برای تمام زمانهایی که بسیار
معصومانه می خواستم چشمم مانند چشم سرندپیتی باشد ... برای تمام لحظه هایی که از
ته ته دلم خدا خدا می کردم خانم دلگاراچی
و آقای پربونی به هم برسند ... برای تمام وقت هایی که تمام دانه های دل من پیدا
بود ... برای تمام زمان هایی که خواهرم کیت بود و من لوسیمی ... برای تمام
صبح هایی که دوست داشتم همراه حنا به دنبال گاوهایش بروم ...... برای تمام لحظاتی
که برادرم لامپ را به پریز برق وصل می کرد و من چه ساده لوحانه اجازه می دادم لامپ
را بر بازویم بگذارد و چه دردی داشت برداشتن لامپ داغ از بازویم و چه صفایی داشت
وقتی برادرم از ترس مادرم به اتاقش پناه می برد و در را قفل می کرد و من ژاندارک
وار به مادرم می گفتم خودم می خواستم آزمایش کنم ببنیم لامپ چقدر داغ است ... برای تمام بازی کردن هایمان ... دبلنا، ایرو پولی، شاه
دزد وزیر، دوز، مار پله و منچ ... برای تمام لی لی بازی کردن هایم ... برای تمام
روزهایی که آرزو داشتیم خانم مگلس صدایمان کنند ... برای تمام گل ختمی چقد قشنگی خواندن
هایم در کوچه و خیابان ... برای تمام یواشکی رژلب زدن هایم که به خیالم مادرم نمی
فهمید ... برای تمام زمان هایی که آرزو داشتم بزرگ شوم ... برای تمام
روزهایی که بی دلیل از ته دل می خندیدم ... چقدر دلم بی تاب است برای
دیدن تاد کوچولوی دوست داشتنی... برای اشک های دامبو با آن گوش های بی قواره اش... برای جان
کوچولوی جنگل شروود و شوت های اسطوره ای کاکرو ... امان از نوستالژی ها... امان
از دلتنگی ... امان از بزرگسالی .... امان از بزرگسالی که اشک هایت مانند اشک های کونا
ناتمام است ... امان از بزرگسالی که سهمت از تمام زیبایی های بچه های مدرسه والت
آهنگی است که هر از گاهی زنگ موبایلت می شود و صدها شمع و جا شمعی که تو را یاد
انریکه می اندازد ... امان از بزرگسالی که صبح ها باید بدون حنا به سرکار بروی
... امان از بزرگسالی که هر که را می بینی به سگ آقای پتی بل تشبیه می کنی ... امان از بزرگسالی که باید آن جمله مسحور کننده روباه به شازده کوچولو «من وقتی
گندمزار را میبینم، یاد موی تو میافتم» را روزی سه بار غرغره کنی ... امان از
بزرگسالی که باید دربدر دنبال شازده کوچولوی چاپ جیحون باشی ... امان از بزرگسالی
که باید نگران گیر نیاوردن فلان مارک معتبر کرم دور چشمت باشی ... امان از
بزرگسالی که محتاطت می کند و دست به عصا ... امان از بزرگسالی که باید هی دلتنگ
روزهای معصوم بچگیت شوی ... لعنت بر بزرگسالی اگر مفهومش این است ... بعداً نوشت: یکی از پست های حذف شده قدیمی
آهنگی که این روزها همراهمه ... یک والس دوست داشتنی ... یک هدیه خوب تقدیم به تمام دوستای خوب نادیده ام که همیشه منو با تمام تلخی ها و غرغرهام تحمل کردن ... می خوام یک اعتراف بکنم یادتونه تابستون پارسال بعد از چند سال نوشتن اینجا رو بستم و بی سروصدا رفتم ... می دونین !!!! رفته بودم یک جای دیگه بساطم رو پهن کرده بودم ... ولی دلم طاقت نیاورد و برگشتم چون دلم برای شما تنگ شده بود ... می دونین من بعضی از کامنتهاتون رو بارها می خونم ... بعضی وقتها باهاشون گریه می کنم ... بعضی وقتها از ته دل می خندم ... اون وقت من بذارم برم !!!؟ کجا برم !!! می دونین وقتی الناز اس ام اس میده میگه ببین از زیر پتو اومدی بیرون ؟؟؟ من چقد ذوق مرگ میشم !!! من بعضی وقتها نگرانتون هم میشم ... میگم محمد امین یعنی کجاست ؟ چرا 3-2 ساله ازش خبر ندارم ... مامان ارکیده من حالش خوبه؟ نی نی ات بزرگ شده آلبا جانم؟ ساناز بهتری عزیز دل ؟ امتحانت رو خوب دادی ؟ بدون شک خیلی از بهترین دوستای من ارمغان این وبلاگ بودند ... بعضی ها از این صفحه مجازی هم جلوتر اومدن و وارد حریم خصوصی من شدند ... وقتی در فیس بوک می بینمشون از ته دل ذوق می کنم وقتی یک مطلب زیبا می بینم یادشون می افتم و سریع تگشون می کنم ... وقتی صداشون رو پشت تلفن می شنوم دلم غنج میره... خلاصه اینکه دوستون دارم خیلی زیاد ... منو بشنو از دور دلم میخواهدت چهرهی سرخت پیدا نیست http://www.iransong.com/song/73920.htm
خیلی وقته قراره آرشیو هاردمو مرتب کنم که بجز آرشیو آهنگهام یک چیزی حدوده 80 گیگه ... اضافه کنید بهش آرشیو لایت موزیک هام رو (حدود 50 گیگ)، آرشیو موسیقی ایرانی (حدود 10 گیگ)، موسیقی خارجی (حدود 50 گیگ)، حدود 300 سی دی و دی وی دی موسیقی صوتی و حدود 100 سی دی و دی وی دی موسیقی تصویری ... بالغ بر 50 فیلم ندیده ... 30، 40 کتاب نخوانده، از مطالب درسی دور و برم فاکتور می گیرم ! قرار بود سریالهای محبوبم رو دوباره ببینم ... قرار بود مجموعه کامل کتابهای عباس معروفی رو بخرم و بخونم ... باید کتاب کافکا در کرانه رو هم می خریدم و می خوندم ... کتاب روز شمار راز چند ماهه بالا سرمه، قرار بود روزی یک جمله اش رو بخونم ولی حیف .... از شدت خجالت خیلی وقته پام رو شهر کتاب نمیذارم ... کلی کار نکرده دیگه دارم که دیگه اسم نمی برم !!! ولی از رو نمیرم ... یک قلم و کاغذ گرفتم و دارم حساب کتاب می کنم در چه زمانی می تونم این کارها رو انجام بدم !!! اگر هر روزم هم دو روز بشه بعیده که فعلن فعلنها انجام بشه !!! قایم میشم زیر پتوم، دوست دارم خودم رو به خواب بزنم و به این همه کار نکرده فکر نکنم، دوست دارم در خواب و خیالم همه این کارها رو انجام داده باشم و با افتخار برم شهر کتاب کلی کتاب بگیرم و بیام تو اتاقم با آرامش کتابهام رو ورق بزنم ... بعد یک فیلم خوب بذارم و ببینم یک فیلم مثل آناکارنینا
اگه می
بینی می ترسم اگه چیزی نمی پرسم
از این لب بستگی ها و از این دل خستگی ها و
از این تسلیم اجباری به این تقویم تکراری
بیا او تکیه گاهم شو از آغاز همین قصه
مگه هر قطره ی بارون واسه دریا یه دنیا نیست
توی این جشن بارونی تو دریایی نمیدونی
چه حرفایی تو دلهامون سوال ها که نپرسیدیم که از دست رفتنشان را هیچ چیزی در دنیا نمی تواند جبران کند ... به خاطر این روزها از تو بدم می آید . می توانستیم با هم خوشبخت باشیم . از آن بهشت پنهان دری نمیگشایی ...
بعد از مدتها ... فیلمی رو می بینی که دقیقه دقیقه اش را باید جوید ... باید بلعید ... باید حس کرد آدمهایی رو می بینی که غار تنهایی دارن ... آدمهایی که "مثل سگ در جهنم می مونن" ... از جنس خودتن ... یجورایی انگار خود تو ان ... اتاقی رو می بینی که از دیدنش دلت می لرزه ... پنجره رو به طبیعت ... که انگار نقاشیه ... یک قاب عکس خالی ... شایدم یک آینه ... حصیر آویزون ... دیوار قدیمی ... میز ... دو تا صندلی لهستانی ... هنوز منتظرن ... صندلی لهستانی من رو می بره به کافه نادری ... رضا یزدانی تو مخم داد میزنه : توی کافه نادری کنج همون میز بلوط دلم می خواد به کارگردان فیلم نامه بنویسم و بگم آقا چرا این آهنگ رو تو فیلمت نیوردی... هان .... مگه می شه صندلی لهستانی باشه ... آدم منتظر نباشه ... دیگه هیچ ستاره ای جرات چشمک نداره هیچ کسی مثل من از نبودنت کلافه نیست ..... یک جای فیلم دنیس به علی مصفا می گه: آدم هست خوب ... آدم هست بد... تو که اصلا آدم نیستی... یه بار هم شیرین بخور با شیر ... نمیمیری که میمیری؟ به این فک می کنم که منم اصن آدم نیستم ... نه خوبم ... نه بد ... میرم جلوی آینه ... داد میزنم و می گم: خنده داره ... خودم دارم به خودم تذکر میدم ... یک جای فیلم هم لیلا حاتمی برای علی مصفا پیغام می گذاره و می گه: سلام... می خواستم یه کم باهات حرف بزنم... یعنی می خواستم یه چیزهایی از خودم
برات بگم... راستش می خواستم بگم همون شب، ولی نشد... حالا شاید یه وقت
دیگه... شاید هم اصلا پیش نیاد... فقط می خواستم بهت بگم.... چیزهایی هست که تو
نمی دونی ... آدمهای تنها و حرفهای ناگفته ... ما بی شماریم ... بعضی فیلمها روح رو می رقصونن ... این فیلم هم در روح من رقصید ...
انحلال شبانه یک دانشگاه بی دفاع رها کردن دو بیمار در بیابان و ... همین ها برای رفتنت کافی است ...
دلم میخواندت
میگویمت به باد
باد مینالدت
میریزمت به ابر
ابر میباردت
میشینمت بمان
مینوشمت چو چای
چایهای سبز
سبزهای دور
دورهای سخت
آی عشق
آی عشق
چهرهی آبیات پیدا نیست
منو بشنو از دور
دلم میخواهدت
هر روز با آواز
دلم میخواندت
میریزمت به خاک
خاک میرویدت
میگویمت به گل
گل میبویدت
میگویمت به شعر
میخوانمت ز حفظ
شعرهای نو
نوهای دور
دورهای سخت
آی عشق
آی عشق
اگه بیهوده پوسیدم من از ترس تو ترسیدم
توی ظهره یه تابستون از این یخ بستگی هاو
تموم عمرو بخشیدم من از ترس تو ترسیدم
اخه چشم و چراغ من چرا می ترسی هم غصه
تو که باشی منم هستم دیگه این قطره تنها نیست
یه عمری تو گوشت خوندن نمـــی زاری نمی تونـــــــی
دوباره از نگاه هم من و تو هر دو ترسیدیم
چیزهایی هست
نمی دانی چه روزهایی را بی تو گذرانده ام .
رومن گاری نازنین
...
...
دیده ام چو دریا شد
...
از کوچه های باران
تا از دلم بشویی غمهای روزگاران
...
...
یک نفس ای پیک سحری از بر کویش کن گذری
گو که ز هجرش به فغانم به فغانم
تنها با دل
بر جا ماندم چون آهی بر لبها ماندم
...
دیدی که رسوا شد
دلم غرق تمنا شد دلم
...
پشت هر کدومشون یک خاطره اس ... یک دنیا حرف ... یک تیکه از زندگی مون ...
دو تا صندلی لهستانی هنوز منتظرن
تا من و تو بشینیم گپ بزنیم مثل قدیم
شب بشه مشتریا تا آخرین نفر برن
ما همیشه اولین و آخرین بودیم عزیز
هم تو تابستون داغ هم تو پاییزای سرد
تابلوی بسته و باز پشت شیشه درو
بعد رفتن ما کافه چی وارونه می کرد
دستامون تو دست هم گم میشدیم تو خواب شهر
دل دیوونه من هی قدمات رو می شمرد
کوچه ها رو رد می کردیم تا خیابون بزرگ
عطر ناب تو من رو تا آخر دنیا می برد
حالا تو نیستی و اون کوچه صدا نمی زنه
حالا تو نیستی و بی تو دیگه کافه، کافه نیست
آدم هست خوب ... آدم هست بد... تو که اصلا آدم نیستی...
دارم فک می کنم چند بار این دیالوگ رو باید
تو زندگیم تکرار می کردم ... چند نفر ... می شمرم ... با انگشتام ... خنده
ام می گیره ... خنده داره ... 
| Design By : Pichak |

