X
تبلیغات
... در آستانه


... در آستانه


و آزادی این درفش پاره پاره از جور ستمگران، هنوز در اوج اهتزاز است… همچون تندر و برق… در برابر باد ...

اواخر دهه شصت بود یا اوایل هفتاد /// خوب یادم نیست چندم راهنمایی بودم ... شبکه یک سریالی می داد به نام در برابر باد ...

جاناتان گرتی بود و مری مالوینی ... نموره عشقولانه ای بود که از تلویزیون آن زمان پخش می شد ...

دخترهای آن زمان یا عاشق جاناتان بودند و یا لینچان و یا شیچین و یا هر سه :))

یک موسیقی داشت که هنوز که هنوزه با شنیدنش دلم می لرزه ...

  این اجرا  کاری است از جان انگلیش که خودش در سریال نقش «جاناتان گَرِت» را بازی می‌کرد.

http://www.youtube.com/watch?v=Oh1HnL_ZXP8

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 17:19 توسط |

نمی دونم چطور شد که اینجوری شد که من به زور ماهی یکبار آپ کنم ...

من حدودا 5 ساله که اینجا مینویسم ... یکبار حذف کردم و بی خیال اینجا شدم ولی دیدم نمی تونم و باز برگشتم ...

همیشه اون اوایل کار وقتی میدیدم قدیمی ترهای وبلاگستان که به نوعی من رو وبلاگر کردن دیگه نمی نویسن، کفری می شدم ...

می خواستم داد بزنم و بگم آهای فلانی !!! تـو تا زنـده ای نسبت به آنی که اهـلی کـرده ای مسئـولی!!!!!!!!! 

چرا دیگه نمی نویسی!!!

چرا منو وبلاگی کردی و رفتی !!!

ولی نگفتم انقد نگفتم که خودم هم این جمله یادم رفت ...

خودمم یادم رفت که به دوستای قدیمیم که تو بدترین شرایط باهام بودن بگم خوبم ... نگرانم نباشید ...

اعتراف می کنم سرم خیلی شلوغه و همچنین اعتراف می کنم دستم به وبلاگ نویسی نمیره شاید چون هر چی ذهنمه مستقیم میره تو ف ی س .بوک !!!

اصن لعنت به ف . ی .س  بوک !!!!! اصن لعنت به هر چی که باعث جدایی میشه ...

با عرض معذرت از سایه و سایه ها که نگرانشون کردم

سعی می کنم از قبل بیشتر بنویسم

نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1392ساعت 10:45 توسط |

با یک زوجِ آلمانی و یک جوانِ مالایی مشغولِ جنگل‌نوردی بودیم که ناگهان چشمم به گلِ "فراموشم نکن" افتاد | با کلی شوق و ذوق گفتم:"آخِی...ما به این گل‌ها در کشورمان می‌گوییم فراموشم نکن".
دوستِ آلمانی هم خندید و گفت:"بعله...ما هم می‌گوییم" و دوستِ مالایی هم گفت:"ما یک چیزی شبیه به این می‌گوییم".

بعد تر فهمیدم که در کانادا از سالِ 1949 از این گل برای فراموش نکردنِ شهدای جنگ استفاده کردند و آن را به سینه‌شان می‌چسباندند.
فراماسون‌ها هم در سالِ 1926 از این گل به عنوانِ نمادِ فراموش نکردنِ فقرا استفاده کردند.

در افسانه‌های آلمانی آمده‌است هنگامی که خداوند مشغولِ خلقتِ گل‌ها بود | ناگهان یک گلِ کوچک در آن میان بی‌رنگ می‌ماند و فریاد می‌زند:"فراموشم نکن" | خدا هم این‌طرف و آن‌طرف را نگاه می‌کند و می‌بیند که فقط رنگِ آبی باقی مانده‌است و آن گل را آبی می‌کند.

در قرن پانزدهم در آلمان این گل تبدیل به نمادی عاشقانه شد | داستان از این قرار است که یک جنگ‌جو با لباسِ جنگی در حالِ غرق شدن در دریا بود و معشوقه‌اش کنارِ رودخانه مشغولِ قدم زدن | جنگ‌جو که دید دارد بخاطرِ وزنِ زیادِ لباس‌ها غرق می‌شود یک دسته گلِ فراموشم نکن را به سمتِ معشوق پرتاب کرد و گفت:"فراموشم نکن".
حالا وسطِ دریا دسته گلِ فراموشم نکن از کجا پیدا کرد و معشوق برای چه ایستاده بود و به جای اینکه لخت شود و بپرد در آب و نجاتش دهد داشت بر بر نگاهش می‌کرد را من نمی‌دانم...

هانری دیوید تورو فیلسوف و شاعرِ آمریکایی می‌گوید:" فراموشم نکن زیباست | چون بدونِ تظاهر زیباست."

می‌دانی عزیز جان |گُلِ فراموشم نکن بیش از هر چیز به من یادآوری می‌کند که از قدیم همه فراموش می‌کردند | در همه‌جای دنیا همه فراموش می‌کنند | حتی خدا هم فراموش می‌کند | مردم کسانی را که برای‌شان جنگیده‌اند و کشته شده‌اند را فراموش می‌کنند | مردم فقرا را فراموش می‌کنند | مردم معشوق‌ِ در حالِ غرق شدن‌شان را حتی ممکن است فراموش کنند.

فراموشم نکن می‌گوید:" بیا ما فراموش نکنیم | آن هم بدونِ تظاهر | زیرا فراموشم نکن بدونِ تظاهر زیباست."



نوشته کیومرث مرزبان نازنین

نوشته شده در جمعه بیستم دی 1392ساعت 17:12 توسط |

انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری... نه ز دیّار و دیاری
باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس.
برو آنجا که تو را منتظرند.
قاصدک

در دل من همه کورند و کرند....


http://www.youtube.com/watch?v=QELekAk1rn0&feature=share

نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1392ساعت 12:26 توسط |

غروب 5 شنبه باشه و یک بارون پاییزی هم به راه باشه

شال و کلاه کنی و بری ...

تنها...❤

2 ساعت رانندگی کنی و نان استاپ  تویی و باد و اتوبان ... رو گوش کنی

یک باد خنکی هم بیاد لای موهات 

بهشت چیزی غیر از این هست ...



پیاده رو، در تمامِ شهر
پشتِ پای تو، ریحان می دهد
لبهات، هاتِ هات
زیبا بوسه هات
دبشِ دبش
چشمات، دست به دست
می نشاندم رو ابرِ رویا
خیسِ خیس، نمناک می شوم
تویی و باد و اتوبان
غمناک می شوم
U-Turn

نیست که نیست
راهِ بازگشتی نیست
به خواب میروم، آکورد می شوم
از فا تا دو به مـــــی گریم
حــــــــــال، لختِ لخت مادرزاد
پهنِ این پیادرو در باد
چشم های عابران بر خاک
و ما و ما
تنها، نشسته ایم به چیدنِ رویا
دمنوش، نعناع، نارج
تویی و باد و اتوبان
چشمات، دستات
تویی و باد و اتوبان
لبهات، بوسه هات

http://www.radiojavan.com/mp3s/mp3/Bomrani-Makan-Ashgvari-Baado-Otobaan?start=18314&index=0


نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1392ساعت 23:52 توسط |

The Battle We Didn't Choose ...
my wife's fight with breast cancer ...

بعضی عکسها دل رو مچاله می کنه ... بعضی عکسها چشم رو تر می کنه ... بعضی عکسها فقط یک عکس نیستن ...

...

زمانی که آنجلو، جنیفر را می‌بیند عاشقش می‌شود و چندی بعد در یک مهمانی صمیمی عروسی‌شان را جشن می‌گیرند. ۵ ماه بعد جنیفر مبتلا به سرطان ِ سینه می‌شود و آنجلو در بلاگش‌ش می‌نویسد: دقیقا لحظه را به خاطر دارم.صدای جنیفر و لمس شدن انگشتانم

را به خاطر دارم. حس ِ آن لحظه هرگز فراموش نمی‌شود. حس ِ لحظه‌ای که به چشمان ِ هم خیره شدیم و دستان همدیگر را فشردیم. ما با هم خواهیم بود. ما در کنار هم خوب خواهیم بود.... در این مسیرآنجلو تصمیم می‌گیرد این نبرد را عکاسی کند

عکس‌ها خودشان گویا هستند ...

http://www.viralnova.com/wifes-cancer/

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1392ساعت 20:35 توسط |


عادت کرده ایم هر روز دوش بگیریم، اما یادمان می رود که ذهن مان هم به دوش نیاز دارد. گاهی با یک غزل حافظ می توان دوش ذهنی گرفت و خوابید؛ یک شعر از فروغ، تکه ای از بیهقی، صفحه ای از مزامیر، عبارتی از گراهام گرین، جمله ای از شکسپیر...، خطی از نیما، ولی غافلیم.
شبانه روز چقدر خبر و گزارش و مطلب آشغال می تپانیم توی کله مان؟ بعد هم با همان کله ی بادکرده به رختخواب می رويم و توقع داریم در خواب پدربزرگ مان را ببینیم که یک گلابی پوست کنده و با لبخند می گوید بفرما.
غافلیم که دیگر خبری از این خوش خیالی ها نیست، وضع روزگار از جنس اعتماد نیست، هر چیزی یکجا بماند کرم می گذارد و آدم هم از این قاعده مستثنا نیست. نیست. نیست. شوخی نیست. موضوع جدی ست.

گاهي‌ چيزي‌ كوچك‌ مي‌تواند با سرنوشت‌ آدم‌ بازي‌ ‌كند، گاهي‌ آدم‌ نامه‌اي‌ را بي‌دليل‌ حفظ‌ مي‌كند كه‌ بعدها همان‌ نامه‌ سند محكوميتش‌ مي‌شود.


محاصره شده ایم. در یک صفحه ی مانیتور و جعبه ای که هزاران عکس و نامه و خاطره و نوشته و فیلم و موزیک را بلعیده و هروقت بخواهیم بالا می آورد محاصره شده ایم.

ژاپنی ها می گویند هر چیزی که یکماه در کشویی مانده و سراغش را نگرفته ای دورش بینداز. و من می گویم هر چیزی هم که شاخت می زند دورش بینداز. و این چند روز بیش از سی گیگ عکس و مطلب از کامپیوترم بیرون ریختم. عکسهایی که نسبتی با من نداشت، نامه ها و مطالبی که دیگر نمی خواستم، ای میل هایی که روی هم تلمبار شده بود، و چند داستان و رمان نیمه تمام.

سبک شدم. تمیز و مرتب شدم. حالا احساس یک مسافر سبکبار را دارم.


رونوشت به خودم جهت اطلاع و اقدام لازم

نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1392ساعت 0:19 توسط |




این چند دقیقه مربوط به اجرای مارینا آبراموویچ، هنرمند اهل صربستان، و یکی از مادرهای «هنر اجرا»ست، که توی موزه‌ی هنر مدرن نیویورک در سال 2010 اجرا کرده. این اجرا، بخشی از اون نمایشگاه بزرگه.
مارینا توی این کار که اسمش رو گذاشته بود «هنرمند حاضر است» برای سه ماه هر روز صبح به نمایشگاه می‌رفت و تا غروب روی صندلی وسط نمایشگاه ‌بی‌صدا می‌نشست. از میون بازدیدکننده‌ها، اون‌هایی که داوطلب بودند، یکی یکی روبه‌روی ماریا روی صندلی می‌نشستند و بدون این‌که حرفی بین‌شون رد و بدل بشه فقط با چشم‌هاشون باهم ارتباط برقرار می‌کردند.
اجراهای هنری مارینا در طول دوران کاریش اما همه به شکل انفرادی نبود. سی سال پیش توی دهه‌ی هفتاد میلادی با مردی از آلمان غربی آشنا شده بود به اسم اولای. اجراهای دونفره و سنگین مارینا و اولای یه سری از بهترین هنرهای اجرای اون سال‌ها رو رقم زد.
مارینا و اولای بعد از ده سال کار مشترک تصمیم گرفتند که با یه اجرای هنری از هم جدا بشن. اون ها از دو سمت دیوار چین – مارینا از دریای زرد و اولای از از صحرای گبی - هر کدوم دو هزار و پانصد کیلومتر روی دیوار پیاده رفتند تا جایی وسط راه به همدیگه برسند و برای آخرین بار همدیگه رو در آغوش بگیرند.
بیست و دو سال بعد، توی یکی از روزهای اجرای «هنرمند حاضر است» در سال 2010 در نیویورک، یه مرد میاد روبه‌روی مارینا روی صندلی می‌شینه. او یکی از هزار و پانصد و شصت و پنج نفری بود که روبه‌روی مارینا نشست. اما با همه فرق داشت. اولای، بی‌خبر اومده بود ... 

http://www.youtube.com/watch?v=OS0Tg0IjCp4&feature=share


نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1392ساعت 11:39 توسط |


 خواسته یا ناخواسته همه چیز من رو به می بره به دوران خاتمی ... آفتاب، بارون، ابر، وصال، هجران، دریا و جاده !!! حتی حال و هوای رای اعتماد این روزهای مجلس هم من رو  می بره به دوران خاتمی نازنینم !!!

این روزها بیشتر از همه چیز یاد روزهای رای اعتماد سال 76 علی الخصوص رای اعتماد مهاجرانی می افتم که خیلی ها مخالف بودن و اعلام کرده بودند "تحت هيچ شرايطي به همچین فرد بی دین و ایمانی رای نمي دهيم."

روز رای اعتماد مهاجرانی با یک حکایت از گلستان سعدی نطقش رو آغاز کرد ...بقدری زیبا از  سعدی گفت ... بقدری جذاب از دوران کودکیش گفت ... که اظهر من الشمس بود که ایشون صندوقچه ادبیات ایران و جهانه !!!!!!!!!!

 

والحق و الانصاف کلام نافذی داشت ...ساحر سخنگوی عصر ما ...

تو آن هاگیر واگیر من جلوی تلویزیون داشتم زار میزدم که چرا این آقای فرهنگ نباید رای بیاره و وزیر فرهنگ کشورمون بشه .... نمی گم بی نظیر و بی ایراده ولی تو اون شرایط و در بین رجال موجود بی نظیر بود!!!!!!

خاتمی  در دفاع از مهاجرانی سنگ تمام گذاشته بود و مخالفانش رو رسما به نفهمی متهم کرده بود !!!! چشم تو چشم همه گفته بود:

نباید با انواع مطالبی که فهم آنها سالها‏ مطالعه می خواهد به عنوان کوبیدن طرفی را که به هرحال او را نمی پسندیم‏ به کار ببریم: لیبرالیسم، اباحه گری، پلورالیسم، تسامح، تساهل.

یقینا جناب آقای مهاجرانی که صاحب نظر هستند باید مقالات متعددی‏ در تعریف لیبرالیسم بنویسند تا بنده ای که نمی دانم لیبرالیسم چیست و از‏ او به عنوان ابزاری برای کوبیدن طرف استفاده می کنم، آقای مهاجرانی به‏ ما بگویند چرا یک دین داری که معتقد است دین دخالت در زندگی می کند نمی تواند لیبرال باشد. اباحه گری! آن هم انسانی که بنده در سفر و حضر با وی بوده و اهل تهجد‏ است مروج اباحه گری است.

گفتن این مطالب ساده است . پناه می بریم به خدا  .....

مهاجرانی اون روز رای اورد وزیر فرهنگ ما شد ...

بامزه اینجاست که موحدی ساوجی هم بعد از رای اعتماد مهاجرانی داد زد و گفت : «انا لله و انا الیه راجعون»


همونطور که مستحضر هستین قدمت مجلس به داشتن چنین مهره های ... به خیلی سال پیش بر می گرده ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392ساعت 13:48 توسط |


چند روزیه که تو ذهنم ترافیکه !!! ترافیک تو مایه های بزرگراه های مدرس، رسالت، صدر، همت، حکیم  و چه میدونم چه و چه !!!

ماشینها تو ذهنم هی بوق میزنن !!!  نامردا دستشون رو از بوق هم ور نمی دارن !!! لایی می کشن !!! جلو هم می پیچن !!! گره می خورن !!! وانتها میان !!! موتوری ها بی محابا و باسرعت می رن!!! تاکسیها وسط بزرگراه یهو وایمیسن!!! عابرهای پیاده هم که جونشون در میاد از رو پل هوایی رد شن همینجور مث گاو سرشون میزارن پایین و از گاردریل ذهن من رد میشن !!! تو تقاطع ها قیامتیه !!!

اصن این پلیسها کجان !؟ چرا اینها رو جریمه نمی کنن!!! چرا کسی به چراغ قرمزها اهمیت نمیده!!!

حالا من این وسط چی کار کنم !!! مسیر انحرافی بزنم !!؟ یک طرفه بکنم !!؟ چه غلطی بکنم که بار ترافیک سبک شه !!!

ای خدا پس کی این ترافیک عادی و نسبتا روان میشه !!!؟

*خیلی این پا و اون پا کردم این پست رو ننویسم ولی بعضی وقتها باید نوشت ... باید گفت ...  فقط برای ثبت احوال شخصی !!!

می فهمی !!!؟


*سال بلوا - عنوان کتابی است از عباس معروفی بزرگ


** از مطالب قدیمی حذف شده وبلاگم که شدیدا با حال و هوای این روزهام همخوانی داره ...

نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1392ساعت 16:53 توسط |


آخرين مطالب
» در برابر باد
» اعترافات یک وبلاگر معمولی
» گل فراموشم نکن
» قاصدک ....
» تویی و باد و اتوبان ...
» The Battle We Didn't Choose ...
» هر چیزی هم که شاخت می زند دورش بینداز.
» منو بشنو از دور دلم می‌خواهدت ...
» تا دل هرزه گرد من ...
» سال بلوا


Design By : Pichak