دلم برای تمام لحظه هایی که می نشستم قصه های من و بابام را می خواندم تنگ شده ...

برای آرشیو کیهان بچه هایم، برای خواندن قصه های خوب برای بچه های خوب ...

برای ظهرهای فراموش ناشدنی جمعه و قصه های خاطره انگیز آن با صدای گیرا و اجرای بیادماندنی رضا رهگذر ...

برای مستی ناب روزهایی که نادیده و ناشنیده عاشق شدم ...

برای تمام زمانهایی که بسیار معصومانه می خواستم چشمم مانند چشم سرندپیتی باشد ...

برای تمام لحظه هایی که از ته ته دلم خدا خدا می کردم خانم دلگاراچی و آقای پربونی به هم برسند ...

برای تمام وقت هایی که تمام دانه های دل من پیدا بود ...

برای تمام زمان هایی که خواهرم کیت بود و من لوسیمی ...

برای تمام صبح هایی که دوست داشتم همراه حنا به دنبال گاوهایش بروم ......

برای تمام لحظاتی که برادرم لامپ را به پریز برق وصل می کرد و من چه ساده لوحانه اجازه می دادم لامپ را بر بازویم بگذارد و چه دردی داشت برداشتن لامپ داغ از بازویم و چه صفایی داشت وقتی برادرم از ترس مادرم به اتاقش پناه می برد و در را قفل می کرد و من ژاندارک وار به مادرم می گفتم خودم می خواستم آزمایش کنم ببنیم لامپ چقدر داغ است ...

برای تمام بازی کردن هایمان ... دبلنا، ایرو پولی، شاه دزد وزیر، دوز، مار پله و منچ ...

برای تمام لی لی بازی کردن هایم ...

برای تمام روزهایی که آرزو داشتیم خانم مگلس صدایمان کنند ...

برای تمام گل ختمی چقد قشنگی خواندن هایم در کوچه و خیابان ...

برای تمام یواشکی رژلب زدن هایم که به خیالم مادرم نمی فهمید ...

برای تمام زمان هایی که آرزو داشتم بزرگ شوم ...

 برای تمام روزهایی که بی دلیل از ته دل می خندیدم ...

چقدر دلم بی تاب است برای دیدن تاد کوچولوی دوست داشتنی...

برای اشک های دامبو با آن گوش های بی قواره اش...

برای جان کوچولوی جنگل شروود و شوت های اسطوره ای کاکرو ...

امان از نوستالژی ها... امان از دلتنگی ... امان از بزرگسالی ....

امان از بزرگسالی که اشک هایت مانند اشک های کونا ناتمام است ...

امان از بزرگسالی که سهمت از تمام زیبایی های بچه های مدرسه

والت آهنگی است که هر از گاهی زنگ موبایلت می شود و صدها

شمع و جا شمعی که تو را یاد انریکه می اندازد ...

امان از بزرگسالی که صبح ها باید بدون حنا به سرکار بروی ...

امان از بزرگسالی که هر که را می بینی به سگ آقای پتی بل تشبیه می کنی ...

امان از بزرگسالی که باید آن جمله مسحور کننده روباه به شازده کوچولو «من وقتی گندم‌زار را می‌بینم، یاد موی تو می‌افتم» را روزی سه بار غرغره کنی ...

امان از بزرگسالی که باید دربدر دنبال شازده کوچولوی چاپ جیحون باشی ...

امان از بزرگسالی که باید نگران گیر نیاوردن فلان مارک معتبر کرم دور چشمت باشی ...

امان از بزرگسالی که محتاطت می کند و دست به عصا ...

امان از بزرگسالی که باید هی دلتنگ روزهای معصوم بچگیت شوی ...


لعنت بر بزرگسالی اگر مفهومش این است ...


بعداً نوشت: یکی از پست های حذف شده قدیمی